بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
گنجشكك اشي مشي

گنجشكك اشي مشي
وبسایت مانلي فراهاني

KoodakMedia.com خطاطي نستعليق آنلاين



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
http://axgig.com/images/16586391569243466334.jpg

 

اینجا

مهر و یاد  تو در دلم

 به کلمه هایی تبدیل می شوند

که در آنها

 استیصالی عاشقانه

اما خوشایند

موج می زند.

من باید باشم

تا عاشق چشم های سیاه تو را ببینم

و به خدا آفرین بگویم

وقتی می رقصی

 وقتی شکوفا می شوی

 وقتی می خندی

 و وقتی زندگی را زندگی می کنی

 من برای تماشای لحظه لحظه ی تو در هستی

 به زنده  بودنم سخت نیازمندم...

بوسه بر دست پر مهر خدا

که تو را فقط

فقط تو را

برای دلم آفرید...

 

 

 



موضوع : | بازدید : مرتبه

نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن 1390ساعت 22:44 توسط مامان اشي

 

 

پدر جان گفت

این همه عروسک را از جلوی دست مانلی بردار...

خسته می شود بس که می خواباندشان و لباس تنشان می کند و باهاشان حرف می زند...

 کلی هم اتاق را به هم می ریزد....

 

به توصیه ی  پدرجان عمل کردیم

 

وقتی خواب بودی

عروسک های تکراری و چند تا عروسک فرعی را در یک ساک گذاشتم

و در جایی پنهان کردم

 

فردا صبح تا چشمت را باز کردی گفتی

مامان

سارا و لیگو و داداش دلمین و خواهرش و چند تا دیگه عروسکام نیست.

می خوام بخوابونمشون.

 

کلی خندیدیم


و پنج دقیقه بعد

همه ی عروسک ها از جمله دلمین و داداش و خواهر و جد و آبایش

وسط اتاق خوابیده بودند

و تو مشغول گفت و گو و زندگی با آنها بودی...

دوستت دارم زندگی

دوستت دارم مانلی.....



موضوع : عروسكهاي مانلي | بازدید : 17 مرتبه

نوشته شده در جمعه 5 اسفند 1390ساعت 11:34 توسط مامان اشي

 

ديشب از من پرسيدي

مامان

خدا وقتي خوابه

باز هم مي تونه ببينه؟

 

چند روز پيش هم گفتي

مامان خدا مي تونه بره توي تلويزيون؟

 

به نظر مي رسد در مهد جديدت (مهد دلارام )

بيشتر به خدا و مذهب مي پردازند

نمي دانم جهان بيني تو را كدام يك از اين اطلاعات و آموزش ها شكل خواهد داد.

درهر حال اميدوارم

از ميان اين دانسته ها

بهترين راه را براي زندگي ات انتخاب كني

و راهي كه برمي گزيني

تو را از رنج و ناتواني دور نگاه دارد

دوستت دارم بسيار

و نمي داني



موضوع : خاطرات مانلي | بازدید : 20 مرتبه

نوشته شده در يکشنبه 23 بهمن 1390ساعت 11:17 توسط مامان اشي

 

 

نیمه شب از خواب پاشدی.

با بغض و غصه گفتی که زانوت درد می کند.

شروع کردم به ماساژ دادن .

خوب نشد.

کلافه بودی و غصه دارت شدم.

گفتم:

می خوای روی پام بخوابی تا برات قصه بگم؟

با اکراه پذیرفتی.

بالش را گذاشتم روی پاهام و تو را هم.

ساختن  و بافتن و گفتن قصه را همزمان شروع کردم.

 

 قصه ي آقاي درد و زانوي ني ني

 

یکی بود

یکی نبود

نی نی قصه ی ما

هی از پله ها بالا و پایین می رفت و بازی می کرد.

اون روز حسابی پاهاش خسته شدند

شب که خوابید

آقای درد  یواشکی آمد و  روی  زانوی خسته ی نی نی نشست.

زانوی نی نی دردش آمد

و نی نی  با غصه  از خواب ناز بیدار شد

مامان نی نی حسابی غمگین شده بود

برای اینکه پای نی نی خوب شود

 پای نی نی رو ماساژ می داد و نازش می کرد

بعد یکباره فکر خوبی به سرش زد

 یواشکی آقای درد رو از روی زانوی نی نی برداشت

و اون ر و گذاشت روی زانوی خودش.

آقای درد

می خواست روی پای نی نی بمونه

اما مامان نی نی گولش زد و

اونو برداشت و گذاشت روی پای خودش

 

نی نی یکدفعه متوجه شد که دیگه زانوش درد نمی کنه.

با خنده و خوشحالی به مامانش گفت

مامان دیگه پام درد نمی کنه

مامان نی نی با خوشحالی نی نی رو بغل گرفت و گفت

دردت به جونم...

 

قصه تمام شده بود و من مثل مامان قصه

داشتم دردها را مثلا از روی پای تو برمی داشتم

و می گذاشتم روی پای خودم

تو هم با خنده وارد بازی شدی

دستت را مشت می کردی

و مشتت را پر از درد

 دردها را برمی داشتی از روی پات و

می گذاشتی روی پای من

 

قصه و بازی

درد را از یادت برد

و چشم های سیاهت

آشیان خواب شد

 

پیش از آنکه بخوابی اما

زانوی مرا بوسیدی

 

قصه ی آقای درد  باورت شده بود

 

نزدیک صبح بود

که در آغوش هم

زندگی را از یاد بردیم



موضوع : خاطرات مانلي | بازدید : 21 مرتبه

نوشته شده در يکشنبه 16 بهمن 1390ساعت 14:11 توسط مامان اشي
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد

درباره وبلاگ

زمان،همانند ماهي از ميان دستان من و تو مي لغزد و مي گريزد. روز جمعه ساعت شانزده و چهل و پنج دقيقه ی دوازدهم مرداد 86 13به دنيا آمدي و چشم و دلم را روشن كردي . حالا پيش چشم هام لحظه به لحظه و روز به روز مي بالي و به فرداهاي ناديده و ناشناخته مي رسي. گيراترين شراب جهاني.هر وقت خسته و دلگير مي شوم ،كمي در بغل گرفتنت ،و بوسيدنت جان دوباره به من مي دهد و سرمست مي شوم براي اينكه برخيزم و زندگي را از سر بگيرم. با تو زندگي نمي كنم. زندگي را مي نوشم،عمر عزيزم مانلي! اينجا خانه مجازي خاطره هاي توست. برايت مي نويسم تا از يادشان نبريم. محل تولد:تهران بيمارستان:خاتم الانبيا نام پزشکی که تو را به دنیا آورد: دکتر سیده افسر شرفی نام پزشکی که تو را در بیمارستان ویزیت کرد: دکتر ویلا شکوهیان قد تو زمان تولد:50 وزن :3کیلو و پانصد و سی گرم